در پستوی ذهن آشفته
و در انجماد هیجان
گذشته های نه چندان دور را
با پرگار خاطرات دوره می کنم
خیال شیشه ی مینا
معجزه ای است در دل زنگار بسته ام
و مردی تا به دندان مصلوب
که اندوه ژرفناکش
قصیده ی صبح است و دریده ی میخ
چیست این سکوت زهرگین؟
چیست این صلای دروغین شاعرکان شرمگین؟
که تا چشم باز کرده ام
افریطه های بی بند و بار قافیه ها
تار و پود ثانیه ها را گسسته اند
و مرثیه های انزجار
افسون زندگانی را نشانه رفته اند
ای بیکرانه ی عشق
گریز خواب از چشمهای بسته ام
روشنایی مهتاب را بهانه کرده است
و تو بی هیچ فسانه ای
هزار افسانه را مانی
که در تغزل های گنگ من
هزار و یک شب جلوتر از منی
و من مغتنم ترینم به سکوت
زیرا که در ترانه ی بودن
جز در وصال یار هیچ نسروده ام
و اینک ای ارغوان شوخ
بنگر که عاشقت
جز در وفای عهد ساغر نمی زند ...
رند تبریزی
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 21:15  توسط رند تبریزی
|
